کجایید ای شهیدان خدایی (گروه کامکارها)

کجایید ای شهیدان خدایی

در آن بحرید کاین عالم کف اوست
زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت‌های عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرنده‌تر ز مرغان هوایی
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام‌داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بی‌نوایی


پ.ن: قطعه کجایید ای شهیدان خدایی برام یادآور حس نوستالژیک دوران کودکیه. قطعه ای دلپذیر که ترکیبیه از هارمونی موسیقی کلاسیک و احساس بی حد و مرز موسیقی ایرانی؛ به جز موسیقی دلنشین و کار دلی و با هزینه شخصی هوشنگ کامکار ، شعر این قطعه هم که از مولانا است عمیق و قابل تامله. جایی که دنیا رو صورت و کف روی آب میدونه و شهدا و سبک بالان رو مثل و همنشین دریا و عمیق میدونه و حتی شعر خودشو در مقابل حقیقت و معانی زیبا سطحی (دلم کف کرد که این نقش سخن شد). این زمزمه های عارفانه - عاشقانه وقتی با نوای بی ریای بیژن کامکار همراه میشه، یادمان زیباییه برای شهدای ایران زمین.

دانه های ریزبرف

روبرویش مجسمه ای باشکوه قرار داشت که بر روی زانویش نشسته بود. زانوی چپ این مجسمه روی خاک و زانوی دیگر محکم و استوار بود. دستان مجسمه رو به آسمان باز شده بود و بالا و جلوی دستان ستاره هایی سپید قرار داشت که با رشته های نامرئی به هم متصل بودند. غرق تماشای این مجسمه شده بود، چنان که درد دست راست را که ساعتی پیش امانش را بریده بود فراموش کرده بود. با حس اینکه سفرش حداقل برای امشب به پایان رسیده نگاهی به دستش کرد که شاید ساعتی پیش آکنده از نیشتر بود اما اثری از خون ندید فقط زخمی کهنه دید که گویی یادگار سالها پیش بود. نفسی کشید و دریافت که چقدر خسته و بی حال است. رو به آسمان نگاهی کرد، صورتش را دانه های ریز برف در بر گرفت، نفس سردش را با هوای مطبوع ترکیب کرد و به بالا فرستاد. نمی دانست چه چیزی در درونش باقی مانده؟ چه حسی و چه نیروی محرکه ای. برای اولین در زندگی دریافته بود که به جایی تعلق نداشت . در سرزمینی بود که تعلقی به آن نداشت، همچون خانه اش که حال حتی فرسنگ ها دورتر از رویاهایش بود و تنها چاره این بود که دل در گروی پیشامدها می سپرد.

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 46: خاطره روز برفی

1) آسمون سرخ و پوشیده از ابر و بارش برفی که مثل پره ذهنو بر می گردونه به دوران کودکی؛ اون آسمون مهربون که تا دم عید مارو مهمون برف می کرد و روزای برفی که با دیدن زمین سپید پوش شروع می گذشت و منتظر رادیو می شدی که بهت خبر تعطیلی مدارس ابتدایی رو بهت بده. اونوقت می شدی خوشحال ترین فرد روی زمین، اینقدر با پای لخت بری روی برف یا هوس فوتبال روی اون برف یا برف بازی با خواهر برادرات به سرت بزنه. اینقدر در اون سرما می خندیدی و بازی می کردی که بجز دستات کل هیکلت و کاله و دستکش چکمه ات یخ بزنه و مجبور می شدی بیای داخل خونه نزدیک علاه الدین و با کمک گرمای اون و چای آتشین مامان یخ وجودت باز شه. انگار زمان در اختیارت پایانی نداشت، اینقدر که بشینی و کلی پرتقال پوست برای سیاه کردن دیواره علاه الدین و چراغ خونه و صدای مادرت در بیاد که امین! اینقدر که میخوری پوست بکن و اون چراغو سیاه نکن. امممم می دیدی که از اینم سیر شدی و وقتشه که بشینی پای برنامه کودکی که توش حرفای خانم رضایی مهربون رو با دقت گوش می دادی تا برات کارتون های قشنگ و مورد علاقتو بزاره که تمومی نداشتن. آخرشم دست می کشیدی به مژه های و آروم ازشون می کندی تا ببینی امروز مهمون های همیشگی هات یعنی پسرخاله هات میان پیشت یا باید زحمت رفتن از میان تونل وحشتناک برفی کوچه تا بالای کوچه بغلی رو بکشی. هنوز خیلی وقت بود که از بازی های پر از دعوای با پسرخاله ها خسته بشی یا نگران باشی برای درس و تکلیف فردا چون زمان تا ابدیت ادامه داشت و شور و شوق کودکی بود که پایانی نداشت.

2) راپسودی اصفهان یکی از قطعات زیبای زنده یاد استاد جواد معروفی بود که در موسیقی کلاسیک خلق و به مخاطبان عرضه شد. روش پرداخت هنری استاد جواد معروفی ترکیبی از هارمونی و نظم موسیقی کلاسیک و احساس سرشار موسیقی ایرانی بود. نتیجه، کارهایی دلکش و شنیدنی چون خوابهای طلایی، ژیلا، کوکو و راپسودی اصفهان و ... بود. راپسودی از اصطلاحات رایج در موسیقی کلاسیک و در معنی لفظی به معنای حماسه و در کاربرد به قطعه ای موسیقی گفته می شود که سرشار از احساس و خیال باشد. قطعات شاهکار جواد معروفی نماد خوبی از یک راپسودی در حالت ایده آل آن است. از رهروان راه جواد معروفی استاد شهرداد روحانی است؛ یکی از غولان موسیقی کلاسیک در ایران که اجرای کم نقصی از این قطعه در ترکیب با قطعه شورانگیز ساقی نامه به بینندگان عرضه کرده است. اجرای شهرداد روحانی با کمک ارکستر سمفونیک ونکوور کانادا انجام شده است. کارهای ارائه شده توسط شهرداد روحانی و انوشیروان روحانی (و دیگر برادران خانواده هنرمند روحانی) هم از نظر موسیقیایی بسیار شیوا و دلپذیراند و هم ساختار قدرتمند و کم نقصی دارند.

راپسودی اصفهان اجرا شده توسط شهرداد روحانی

قطعه ساقی نامه که البته در این قطعه بدون کلام آورده شده است، دارای شعری از رضی الدین آرتیمانی ( آرتیمان روستایی در نزدیکی شهر تویسرکان همدان) است که در ادامه تقدیم می گردد:

الهی به مستان میخانه‌ات
به عقل آفرینان دیوانه‌ات
به دردی کش لجهٔ کبریا
که آمد به شأنش فرود انّما
به درّی که عرش است او را صدف
به ساقی کوثر، به شاه نجف
به نور دل صبح خیزان عشق
ز شادی به انده گریزان عشق
به رندان سر مست آگاه دل
که هرگز نرفتند جز راه دل
به انده‌پرستان بی پا و سر
به شادی فروشان بی شور و شر
به مستان افتاده در پای خم
به مخمور با مرگ با اشتلم
که خاکم گل از آب انگور کن
سرا پای من آتش طور کن
که از کثرت خلق تنگ آمدم
به هر جا شدم سر به سنگ آمدم
بیا ساقیا می بگردش در آر
که دلگیرم از گردش روزگار

هنر ذوق گسترده و دنیایی از رنگ و خیال در شهرزاد کورساکف

هزار شب گذشته
من هزار قصه گفتم
ای شهریار من
این قصه آخر است...

پ.ن: موسیقی کلاسیک روسی در حالت ایده آل جنس و روح ایرانی داره
مثل دنیای پر از نقش و نگار فرش و قالی
رایحه مست کننده عود و مشک و عنبر
نگاه پر از مهربانی و صفای مادر بزرگ
و دلپذیری بی پایان خانه های قدیمی ایرانی
موسیقی: سوئیت سمفونیک شهرزاد اثر نیکلا ریمسکی کورساکف

https://biaupload.com/do.php?filename=org-e4aee93c55ee1.mp3

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 45: بیداری

1) لحظه سختی بود .لحظه ای که دوباره کرونا گرفته بودی و در تنهایی مرگ رو به چشم می دیدی اونهم در اسفندماه که زمین زندگی دوباره ای رو تجربه می کرد اما تو در بی کسی و سکوت داشتی آماده رفتن می شدی. اسفند 1402 با فروردین 1399 یه تفاوت اساسی داشت و اونهم مرگ هاله ای از خوش باوری بود که به دور فرد تنیده شده بود. قبلا خیال می کردی نبود یک فرد یا یک انسان می تونه دنیایی رو مشوش کنه ولی این واقعیت رو درک کردی که دنیای ما دنیای بی تفاوتیه و هیچ فردی نبود تاثیر چندان مهمی رو کلیت دنیا یا یه شهر یا یه گروه از آدم ها یا حتی یه خانواده نداره. زودتر از اونکه فکر کنیم فراموش میشیم اونهم قبل از رفتنمون. آدمی که این حقیقت دلتنگ کننده رو بدونه دیگه اون آدم قبلی نیست.

2) و اما دی ماه، ماه خالی شدن بدن از انرژی و انگیزه است. نمیدونم دلیلش فعالیت زیاد در سه ماهه پاییزیه یا سرمای بیدادگر دی ماه؟ هوای سرد الان شده مثل آهنگ خواب بارون قمیشی. اسم این آهنگ جادویی بود ولی خودش! الان هم هوا سرده و زمین مرده و طبیعت بیجان ولی اثری از بارون و برف نیست. این شرایط مثل خوردن یه غذای بی نمک می مونه. سیر میشی ولی لذت نمی بری از خوردن. بارون و برف هم همین حالت نمک رو داره مخصوص پیاده روی زیر بارون یا نگاه کردن به آسمون سپید یا سرخ موقع باریدن برف. نمیدونم شایدم این تاثیر سندرم دی ماه باشه که اسیرشم. یه جورایی وقتی قضاوتم نسبت به خودم بی رحمانه تر از قضاوت بقیه است یا انتظار رخ دادن یه حادثه مهم رو دارم (که شاید فقط من جدی گرفته باشمش) این حالت رخ میده. و بدتر اینکه نمیتونی قدردان لحظات و نتایج خوب ولی جزئی تری باشی که رخ میده. اما در پس هر کسالتی ، شانس تجربه دوباره لذت هست. وقتی که حس می کنی از گذر لحظه ها لذت نمی بری، شرایط رو تغییر بدی تا بازم اون حس برگرده. کاتالیزور رسیدن به نشاط روحی میتونه دیدن طبیعت یا گوش دادن پیانوی انوشیروان روحانی یا محو نقاشی های نوستالژیک علی میری یا بودن در کنار خانواده یا عزیزان رخ بده.

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 44: سرود شادی و لذت دیوانگی

1) گاهی در مقابل یه رفتار اشتباه سکوت یا مدارا می کنی و طرف مقابل ، همین انفعال رو تکیه گاهی میکنه برای اون تکرار رفتار و در مقابل این تکرار گاهی باید مقتدر و حاضر جواب بود. اما شوخی روزگار اینکه اگر قبلا ماهانه یا هفته ای همچنین رخدادهایی به وقوع می پیوست در زندگی امروزی ما در عصر بحرانها، بروز این رفتارها روزانه شده. همین مورد، آدمو از ماهیتی متکی بر اندیشه و آرامش و تفکر به طرف ذهنیتی واکنشی و فاقد تفکر و حتی انصاف می بره. تلخ تر اینکه هدف نهایی از تعالی و حقیقت طلبی به تامین منفعت شخصی یا دفاع از موضع شخصی که شاید قابل قبول هم نباشه، می کشونه و شاید دلیلش از نظر من تغییر اجبارهای محیطی به اجبارهای اجتماعی و هنجارها و باید و نبایدها باشه. اگر در گذشته انسان با گرسنگی و درندگان و بیماری می جنگید امروزه هزاران خرده فرهنگ یا ضد فرهنگ مخرب نقش تهدید دارن و جالب تر اینکه اون فرد یه پایه حقیقتی برای حرکت نداشته باشه که در دنیای امروزی می تونیم بگیم دوران قطعی گرایی و ایمان بدون شک گذشته. نتیجه اینکه با فردی پر از شک و تردید روبرویییم که باید با کلی تهدید هم بجنگه در حالی که هنوز چشم انداز روشنی در خط پایان نمی بینه.

2) سالها تزم این بود که آنچه مرا نکشد قویترم می سازد و عمیق بودن رو در تحمل، مدارا ، بردباری و سازگار بودن می دونم ولی در زمانه ای که عصیان، نفرت ، خشم، خودخواهی به هر دلیلی یا بی دلیل زیاد شده این شمایل بوداگونه واقعا جواب نمیده. نمیگم به طرف تنها تامین منافع شخصی برم ولی یه مقدار تحرک و تکاپو و حتی احترام به نفس بیشتری نیازه تا در غوغای غوغاییان غرق نشد. به جای تقابل، من حرکت و مسیر مبتنی بر شادی و لذت عمیق رو ترجیح میدم و چه حیف که دیر به این نتیجه رسیدم که کار با رغبت شاید تمرکز و پیامدی ده برابری نسبت به کار دیگه باشه که فقط بخاطر جبر یا شرایط زندگی مجبور به انجام اون هستیم. از این نظر شاید سال 1402، سال متمایزی در مورد کار، روش زدگی و لذت های فردی باشه.

3) نیم سال دوم نوشتن مقاله و روایت به محاق میره و این عدم تعادل بین دو شش ماه ذهنمو بهم می ریزه. ایده های نوشتاری عین نجوا هستن و روایتشون کارکردی شبیه لالایی داره برام ولی کم کم با عدم روایتشون تبدیل به کابوس و دینی میشن که پرداخت نکردم به خودم. چون ذهنمم یه جورایی درگیر خیلی موارد شده، از دیده نشدن یا نداشتن جامعه یا گروه هدف یا میل به درونگرایی و عدم اجبار برای حضور و تحمل اجتماع که در بالاتر هم گفتم.

4) ماجرای اسباب کشی نشون داد در خیلی موارد هنوز خامم و خام بودن در مواردی طبیعیه حتی تا دم گور و بجای ذکر سیر تاریخی و بقولی توجیه شاید بهتر بشه آروم آروم کمتر واکنش نشون بدم حتی تایید و تمجید.سکوت گاهی بهترین حلال و درمانه همچنانکه زمان.

5) شفاف بودن گاها خیلی مفیده. گاهی پیچیدگی و ایجاد پیچیدگی های کاذب در زندگی کاری میکنه که به جای راه با هزارتو مواجه باشیم. باید از شفافیت و رک بودن حتی اگه به زیان من باشه استقبال کنم و همین امر رو ادامه بدم. تا در آینده چه شود.

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 43: در کشاکش روزگار

لذت دیوانگی

1) اما دنیای هنر هم دنیای جالبیه. انبوه دنیاهای موازی که میشه در اونها جست و شاداب بود و حتی دیوانه وار تجربه داشت. یکی از این تجارب دیوانه وار گوش دادن و زمزمه همزمان قطعه prophet گری مور بود. قطعه اینکه میشه گفت قله موسیقی راکه و نظیر و مشابهی نداره. همیشه در ذهنم ترکیب اون با داستان پل های مدیسون کانتی اثری طوفانی داشته مثل ترکیب روزی قبل از همیشه و قطعه مرثیه ای برای مادرم ظافر یوسف. تجربه و لذت دیوانگی موقت می تونه خیلی انرزی های منفی مارو از ما جدا کنه و این تاثیر دنیای هنره.

2) شوخی روزگاره که ما افرادی که به طرف ما کشش دارند رو نادیده می گیریم و غرورمون رو زیرپای افرادی می اندازیم که اهمیتی به ما نمیدن. محبت داشتن و مهربانی کردن خوبه ولی به شرطی که نوعی چسبندگی عاطفی نبوده و فرمی بیمارگونه نداشته باشد. اگرچه اوایل سخته ولی به جای آبیاری چنین شوره زاری میشه محبت خالصانه خود را خرج فردی کنیم که ارزششو داره و میوه و هدف زندگیمون محسوب میشه یا حتی در صورت نبود همچین فردی برای خودمون ارزش قائل باشیم.

3) شرایط خوبه الحمداله و در ترجمه به ریتمی که باید کم کم دارم می رسم و وقتشه بعد مدتها دوباره جدی نوشتن روزانه رو شروع کنم. اما التهاب شروع سال تحصیلی رو دارم و نمی دونم چرا؟ مگه قراره اتفاق خاصی بیفته ( که طبیعتا نمی افته).

4) افکار منفی عین شوره اند و ذهن ما مثل زمینی بایر. اگر بر خاک شوره بپاشی اون خاک توانایی بارور بودنشو از دست میده. ساده دلیه که در شوره زار بذر بپاشی و انتظار داشته باشی درخت بارور به عمل بیاد. اول باید ذهن رو خالی از افکار منفی کرد و وجوه مثبت زندگیو دید. اگر کسلی پیاده روی برو و به افراد معلولی فکر کن که توانایی راه رفتن ساده ام ندارن؛ اگر گرفته ای حرکت ابرهارو در آسمون نیلگون ببین و به خاطر داشته باش که هستند زندانیانی که مدت‌ها است آسمون رو جز از پس حصاری مشبک ندیدن. پس حصارهای ذهن رو کناری بزار و تا زمان هست از زندگی لذت ببر، افکار مثبتو به بقیه هم انتقال بده. گاهی تأثیر یه توکل بر خدا، بی‌خیالش می گذره، اینطوری ها هم نیست و خیلی خوبی‌ها داری و اگه تلاش کنی حتماً روزی موفق میشی تأثیرش روی بقیه از خوندن چندین کتاب روانشناسی بیشتره

خونه ما شادی داره توی حوض هاش ماهی داره
کوچه هاش توپ بازی داره گربه های نازی داره
خونه ما گرم و صمیمی رو دیوارهاش عکسهای قدیمی
عکس بازی توی ایوون لب دریا تو تابستون
عکس اون روز زیر بارون با یه بغض و یک چمدون
رفتن از پیش آدمهای نازنین و مهربون

خونه ما دور دور پشت کوه های صبور
پشت دشتهای طلایی پشت صحراهای خالی
خونه ماست اونور آب اونور موجهای بی تاب
پشت جنگلهای سرو توی رویاست توی یه خواب

اندر احوالات شاه بی تاج و تخت نومه نور 42: موج مرده، آواز قو و سرود والهالا

1) تناوب و رخوت و پکری مشکل خودشکوفاییه و گرفتن مینی پروژه های با محدودیت زمانی می تونه این مشکل رو از بین ببره. احساسم اینکه کار و ترجمه همون موتور محرکیه که می تونه رخوت رو به حاشیه برونه. حداقل امروز و امشب که تونسته. شب در پیشه و لحظات ناب در انتظار.

2) احساس می کنم در همون بچگی گیر کردم. میدونی یه زیبایی و عمقی داشت که الان وجود نداره. بازی هاش، کارتون هاش، معماری خونه هاش، آدماش. آدم هاش مهربون و شیرین بودن اونهم بدون اجباری نه عین الان که آدم هاش تلخ کام و تلخ رفتارن و یا مهربونی شون از سر ژست یا قراردادیه. انکار کیومرث پور احم حق داشت که بع رفتن مادربزرگ طاقت نداشته باشه و اونهم بره. بودن در دنیا آدم ها دشواره، گویی چیزی بهشون بدهکاری که همیشه باید خودتو بهشون ثابت کنی . کلافه کنندس نفس کشیدن در دنیای آدم هایی که کمین کردن که یه ایراد جزئی ازت پیدا کنن و با همون کل مختصات دنیاتو بهم بریزن. اما چاره چیه؟ زمانه دشواره و باید به آدم ها حق داد. باید گذاشت و گذشت ...

3) همچون رود جاری باش، بگذار از بودنت هر کس به قدر خود بهره مند شود. ببخش، بگذار و بگذر! چون ماهیگیران نباش که روزی پیروزاند و روزی بازنده. و همیشه دلبسته تلاطم دریا و بازی ابرها. بگذار که در مرگ هم پیروز باشی! باشد که در مرگ هم پیروز باشم!

4) رویاها آفریده میشن در کنار هم و با هم و انتخاب دشواره عین همیشه و تجسم بخشیدن به رویاها، سایه روشن خیال و تلخکامی ها و زنده نگه داشتن خاطرات!

5) این دو بار کرمونشاه خوش گذشت و عجیب بعدش حس مرگ بهم دست داد .عین اون زمان که مادر میره و روزگار تا مدتی برام سیاه و تحمل ناپذیر میشه. کاش اینقدر حساس و رنجور و شکننده نبودم. کاش میشد بیخیال تر و تک بعدی تر می بودم. در این حالت موفق تر می بودم و می تونستم به بقیه کمک کنم. اینکه استعداد اینو داشتم که کمک شایانی کنم و نشد، شد یه حسرت.

6) هرچند که همه چیز نباید در قالب مهربانی باشه. در این دنیای تاریک همینقدر که انسان باشیم کافیه؛ چون خوب یا بد، زشت یا زیبا، ثروتمند یا فقیر همه سهم خاک ایم. همه از خاک ایم و دگرباره به خاک بر می گردیم. إنّا لله وإنّا إليهِ رَاجعُون.

حکایت دوست (استاد سخن سعدی)

هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم